|
چه گريزيست زمن؟ چه شتابيست به راه؟ به چه خواهي بردن در شبي اين همه تاريك پناه؟ مرمرين پله آن غرفه عاج اي دريغا كه زما بس دور است لحظه ها را درياب چشم فردا كور است مي فرومانده به جام سر به سجاده نهادن تا كي؟ اودر اينجاست نهان مي درخشد در مي گر بهم آويزيم ما دو سرگشته تنها چون موج به پناهي كه تو مي جويي خواهيم رسيد اندر آن لحظه جادويي اوج!!
اینم یه شعر از یه نفر که واسم ایمیل فرستاده: اي پر از حادثه بي خاطره هايت چه كنم غرق در حادثه ها غير تماشا چه كنم گر نگيري خبر از حال خرابم چه كنم نشوي شمع شبم با شب صحرا چه كنم بي تو اي ماه كمان؛تيره و تارم چه كنم گر نبخشي به من از سبزي رويا چه كنم تا تبسم نكني با تب سودا چه كنم گر به خشكيده بختم تو نباري چه كنم بي تو اي پاره جان با غم دنيا چه كنم درد و دل باكه كنم؟ چاره غم با چه كنم بي تو اي باور من شهد و شفا را چه كنم چه كنم گر تو نبيني شررم را چه كنم از كه پرسم ره خود؛ ساز دلم با چه زنم اي نماهنگ دلم در دل پروا چه كنم مهربان از من اگر دل برهاني چه كنم
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم پس می نویسم: اگه از تو ننوشتم فکر نکن سرم شلوغه توی زندگی یه وقتا تنهای رمز عبوره اگه از چشات گذشتم فکر نکن عاشق نبودم مطمئن باش توی دنیا دل به تو سپرده بودم.......
سهراب : گفت چشم ها را باید شست! شستم ولی ....... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی ....... گفتی زیر باران باید رفت! رفتم ولی ....... او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده .....
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير براي عشق وصال كن ولي فرار نكن براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن براي عشق بمير ولي كسي رو نكش براي عشق خودت باش ولي خوب باش
تو را در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای انیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیبایی اش وزیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خداییش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
در سده سوم که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند.کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند بر اساس این افسانه والنتاين خودش اولين "هديه والنتاين" را براي معشوقش ميفرستد. هنگامي كه والنتاين در زندان بوده، دلداده دختر جواني مي شود كه دختر زندانبان بوده است. پيش از مرگش، نامه اي براي آن دختر نوشته و در پايان چنين امضا مي كند "والنتاين تو" و اين عبارتي است كه امروزه نيز در پايان برخي نامه ها به چشم مي خورد. در تمامي افسانه ها شاهد هستيم كه والنتاين پيكره و در حقيقت نمادي از همدلي، دلسوزي و از همه مهمتر عشق استبنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان نهاد و نمادی میشود برای عشق!
يه روزي ديدي كسي برگشت و نگاهت كرد
بدترین درد این نیست که عشقت بمیره بدترین درد این نیست که به اونی که دوسش داری نرسی بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه بدترین درد اینم نیست که عاشق یکی باشی و اون ندونه بدترین درد این است یکی بمیره بعد از مرگش بفهمی که دوستت داشته......
تو گفتی:رویش تقدیر در حادثه ی عشق ما گم شده است من گفتم:به احترام این حادثه من میمیرم اوگفت:رویش تقدیر همیشه پر از شکوفه نیست تو گفتی:عشق من سفیر مهربانی برای دل توست من گفتم بگذارمن سفیر وفاداری برای قلب تو باشم او گفت:مهربانی بهایش وفا داری نیست تو گفتی:مهتاب برایم تصویری از چشمان توست من گفتم:ستاره های عشقم رابه طواف ماه می فرستم او گفت:مهتاب همیشه در نگاه آدمی زیبا نیست تو گفتی:بی تو بودن برایم مرگ تدریجی است من گفتم:تا ابد قلبم را به تو می سپارم او گفت:قلبت را به بهانه یی کوچک به دلی مسپار تو گفتی:دستانت رابه من بسپارتابودنت راحس کنم من گفتم:من همه ی هستی ام،غرورم،رابه تومیبخشم او گفت:مگذارکوه غرورت خرد شود توگفتی:نگاهت منتهای خواسته ی من درزندگیست من گفتم:توجان بخواه من فدایت می کنم اوگفت:دل به حادثه های کوچک مسپار تو گفتی:جاده ی عشق من وتو پایانی ندارد من گفتم:بگذارتورابه جزیره ی دلم ببرم! او گفت:دلت تاب...،باخودچنین مکن! تو گفتی:کویر سینه ام با وجود تو جنگل رویاست من گفتم:تورویای ناتمام مرا تمام کردی! اوگفت:رویاهایت را به نام او مکن تو گفتی:پلک خیس پنجره ها شاهد عشق من است من گفتم:باران شاهد عشق من است او گفت:با این بهانه بارانی مشو! تو گفتی:قسم بخور دلت همیشه مال من است! من گفتم:قسم میخورم به تو! اوگفت: عهد مکن!شاید این جاده پایان داشته باشد تو گفتی:هرگز برای سفر عهد مکن من گفتم:شعرسفرراازیادبرده ام او گفت:این بهانه را به یاد داشته باش وامروز.... تو گفتی:برای سفرعهد کرده ام من گفتم:ولی من عهدکردم هرگزمسافرنشوم اوگفت:این ابتدای دردهایت است تو گفتی:فقط برایم دعا کن و دل به فردا بسپار! من گفتم:بی تو نمی توانم،بی تو می میرم او گفت:اسیر این جفا مشو!! تو گفتی:برای پشیمانی ام دعا مکن من گفتم:یک دریا اشک پشت سرت میریزم او گفت:بی راهه ی آن حادثه اسیرت کرد،یک دریا اشک مریز او لیاقت ندارد تو رفتی.. ومن گفتم:دلم منتظر می ماند او گفت:قدم دراین جاده ی پر درد مگذار صدایش پراز صلابت بود.خوب اندیشیدم... گویی عقلم بودکه همیشه همراهم بود ومن صدایش را نمی شنیدم آه...!
روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم روزي كه دانستي من بي تو ميميرم روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم بازنده من بودم اين بوده تقديرم خوش باوري بودم پيش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو عشق تو چون برگي در دست طوفان بود دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود روزي به من گفتي ديگر نميمانم گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم باور نمي كردم هر گز جدايي را آن آمدن با عشق اين بي وفايي را
دیگه برای گفتن دوستت دارم خیلی دیره اما کسی نمی تونه یادتو از من بگیره دیگه میرم چیزی نمیگم دیگه فرصتی نمونده تورو ببینم دیگه بارم روی دوشتو می دونم بذار با خاطه هات تنها بمونم ولی آخر فکر نمیکردم انتقام از خودم بگیرم آخه با چشای خیسم نگاه سرد تو می دیدم میدونستم گریه های بی اراده با منه بعد جدایی این خاطرات لعنتی از تو میمونه یادگاری دیگه میرم چیزی نمیگم دیگه فرصتی نمونده تورو ببینم
به تو می اندیشم ،من در این شهر غریب بی تو با این همه غم؟ بی تو در غربت و تنهایی ها بی تو در عمق پریشانی ها بی تو دوردورتر از فاصله ها صادقانه به تو می اندیشم ای سر و پایت سبز دست هایت را چون خاطره ای سوزان دردستان عاشق من بگذار ولبانت را چون حسی گرم ازهستی به نوازش های لبهای عاشق من بسیار یادها را با خود خواهد برد یادها را با خود خواهد برد "فروغ فرخزاد"
|
About![]()
سلام من عاطفه مدیراین وبلاگ هستم Archives88/05/08 - 88/05/1488/04/05 - 88/04/21 88/03/05 - 88/03/21 88/02/08 - 88/02/14 88/01/05 - 88/01/21 88/01/01 - 88/01/07 87/12/22 - 87/12/30 87/11/22 - 87/11/30 87/10/08 - 87/10/14 87/08/22 - 87/08/30 87/06/01 - 87/06/07 87/05/22 - 87/05/31 87/05/05 - 87/05/21 Links
بهار20
FALLOUT
تاریخچه ولنتاین |